سلطان محمد مطربي سمرقندي

87

تذكرة الشعراء ( فارسي )

چندان گريستم ز فراقش كه بهر من * مرغ هوا و ماهى دريا گريستند كوكب چو قطره‌هاى سرشك است بر فلك * در ماتمش ملائكه گويا گريستند تا آفتاب عارض او در نقاب شد * از گريه چشم جملهء عالم خراب شد اى افتخار طائفهء دين كجا شدى * وى ناصح ملوك و سلاطين كجا شدى بودى تو رهنماى خلايق در اين جهان * ما را چنين گذاشته غمگين كجا شدى شد تيره بىرخت چو شب تار ديده‌ام * اى نوربخش چشم جهانبين كجا شدى آيين شرع از تو قوى بود روز و شب * اى بحر مكرمت به صد آيين كجا شدى دل از روايح نفست جان همى گرفت * اين دم بگو به آن دم مشكين كجا شدى خلقى ز يمن مقدم تو شادمان بدند * عالم وداع كرده در اين حين كجا شدى عالم تو را به ديدهء خود جا همى كنند * اى خاك تيره ساخته بالين كجا شدى در خون ديده غرق شدم از فراق تو * خواهد هلاك ساخت مرا اشتياق تو كو آن‌كه از جمال تو دل را سرور بود * وز ديدن تو هرنفسى ، صد حضور بود كو آن‌كه از شعاشع خورشيد عارضت * محنت‌سراى ديدهء ما پر ز نور بود كو آن زمان كه لطف عميم جسيم تو * بخشندهء فيوض به نزديك و دور بود كو آن حضور خاطر و كو آن صفاى وقت * عارى ز عيب و نقص و برى از قصور بود اى ياد آن زمان كه به صد عيش و صد نشاط * شام و صباح ما ز حضور تو سور بود ديوانه گشته بىرخ زيباى تو هردلى * كز وى مدام غصّه و محنت نفور بود خوش ساعتى كه بهر نماز و نياز حق * از خانه‌ات به مسجد عالى عبور بود اطوار جانفزاى تو چون ياد مىكنم * از خانه مىبرآيم و فرياد مىكنم اى خاك شاد باش و مخور بعد از اين اسف * كاورده‌اى ز دهر عجايب دُرى به كف